تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن - گاهی به آسمان نگاه کن ...
به نام خداوند مهربان

هيچ وقت شعر نگفته بودم ... هيچ وقت . سحرگاه روز دوازدهم ماه رمضان بود و اين شعر ، همه آن احساسی بود که بايد بيان می شد . به قول هرمز شجاعی مهر « لحظه هايی ناب و به ياد ماندنی » بود . پس اين اولين و شايد آخرين شعرم را تقديم می کنم به آن يار دبيرستان و رفيق گرمابه و گلستان ! ؛ سيد محمدرضا پيشوائی

 

گاهی به آسمان نگاه کن

 

سفره ات را بردار

برو در گوشه تاريک حياط

ماه را شعله کن و در دل فانوس گذار

روشنی بخش به تاريکی خود از مهتاب

 

سفره ات را پهن کن

سربکش آب حيات

بخور از نان وجود که برساخته از گندم روح

بخور از نور گياه

و از آن ميوه که دل داد به باد

 

و سپس

آسمان را مهر کن

سجده کن بر نفس سبز گياه

سجده کن بر لب پروانه که گرم است هنوز

سجده کن بر آواز

و به جای نفس گرم هوس

بر شيشه شبنم زده سرد نماز

راستی ،

نرود از يادت

لحظه ها را شکر کن

 

قطره های باران

آه ، قطره های باران

سفره ات را برگير

بر لب پنجره بگذار و سپس

برو در خواب حياط

و ببين رقص شقايق ها را از مستی آب

گوش کن آواز خدا را ز لبان باران

قطره ها را اشک کن و از آن

بالشی ساز و بنه زير سر ماهی حوض

 

کم کمک گام بردار در خواب حياط

و حواست باشد پا نگذاری بر سايه آب

يا که شايد ،

نکنی خشت ها را بيدار

بنشين بر لب تخت و سپس

تپش ثانيه ها را فال بگير

و چه فالی

و چه فالی ، می دانم

« قرعه » را خرده مگير

 

و بدان

که هرچند عظيم است و وسيع

باز هم « بار امانت نتوانست کشيد »

پس قد برافراز ز سنگينی اين بار گران

قند بردار از ظرف زمان و زين پس

با سرانگشت خيالت

قاصدک را وزن کن

و گاهی از سر شوق و غروری سرشار

به « آسمان »

نگاه کن

                                                         سعید اصغرزاده

تهران – 1386

ماه رمضان

خودتون رو بذاريد جای من ... فکر کنيد همچين شعری رو عزيزی بهتون تقديم می کرد ... ذوق مرگ نمی شديد آيا؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط محمدرضا پيشوائی  |