تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن
به نام خداوند مهربان

18-

انا لله و انا اليه راجعون

سلام بر اهل بيت عصمت و طهارتم

الان كه شما داريد اين وصيت نامه را مي خوانيد احتمالا من مرده ام و در بستر خاك آرميده ام . مال و اموالي از خودم برجاي نگذاشته ام كه بخواهم نحوه تقسيم آن را برايتان شرح دهم ... فقط ... همسرم ... آه سكينه ... سكينه ... سكينه ... اي كاش اسمت فاطمه بود تا مثل پرويز پرستوئي توي فيلم آ‍‍‍‍ژانس شيشه اي برات مي نوشتم :فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ... ولي افسوس كه اسمت سكينه است ... سكينه ... سكينه ... آه اي سكينه مهربانم ... انگار همين ديروز بود ... ديدار اولمان را مي گويم ... توي بقالي حسين آقا ... تو با خواهرت (زكيه) آمده بودي تا براي اون باباي عوضيت سيگار بخري ... يادش به خير ... من و قلي ( برادرم) ايستاده بوديم كنار پيشخون ... و تو دست به هر كاري مي زدي تا من نگاهت كنم ... اي بلا !!... بلند بلند مي خنديدي ... چادرت را كنار مي زدي ... و البته يه سري كارهاي ديگه كه به دليل حفظ شئونات اخلاقي از نوشتن اونها معذورم . در نهايت هم وقتي تلاش هاي خودت رو در جلب كردن توجه من بي نتيجه ديدي ، با بي حيايي تمام به من تنه زدي و من تلو تلو خوردم و افتادم توي بغل آبجيت ... آري سكينه عزيز ... از همون موقع بود كه عشق آبجيت ( زكيه ) توي دلم لونه كرد ... اين رو تا حالا بهت نگفته بودم ... آه سكينه ... سكينه ... سكينه مهربانم ... من عاشق زكيه بودم ... زكيه ... زكيه ... زكيه ... در حقيقت عشق زكيه داغونم كرد ... درست مانند عشق فرنگيس كه پيش از اين موجبات داغون شدن سياوش قميشي را پديد آورده بود ... اما بابام مي گفت : اين كثافت ها وصله تن ما نيستن ... مي گفت اون يارو عوضي شيره اي ( ابوي گراميت رو مي گفت ) آشغاليه كه دوميش زنشه ( مادر فداكار و دلسوزت ) ... خلاصه ... پس از چندين خودكشي نافرجام از سوي اينجانب ، پدرم راضي شد كه به خواستگاري زكيه برويم ... آمديم ... قبول كرديد ... حتما يادته ... اون موقع رسم نبود عروس و داماد قبل از عقد همديگر رو ببينند ... دردسرت ندم ... اين چنين بود كه بعد از جاري شدن خطبه عقد و وقتي چادرت رو برداشتي فهميدم كه پدر و مادرم چه اشتباهي مرتكب شده اند ... اونها اشتباها تو رو براي من خواستگاري كرده بودند...خودت رو بذار جاي من ... چيكار بايد مي كردم ؟؟؟ ... هي روزگار ... مي بيني زكيه جان ... ببخشيد ... مي بيني سكينه جان ... درست مي گن كه يك لحظه غفلت موجب يك عمر پشيماني است ... اي كاش روز عروسي اينقدر اداي پسرهاي نجيب و چشم پاك رو در نمي آوردم و لااقل يه نظر نگاهت مي كردم ... يا اي كاش يه خورده كمتر هيجان داشتم و خطبه عقد رو دقيق گوش مي كردم ... اه ... تف به اين شانس ... زندگي مشترك ما به احمقانه ترين شكل ممكن آغاز شد . روزهاي سختي بود ... مخصوصا اينكه توي اون سال ها فهميديم كه من عقيم هم هستم ... روزهاي نكبت بار يكي پس از ديگري مي گذشت ... گذشت و گذشت تا اون مهموني لعنتي ... اي كاش پدر پدرسگت هيچ وقت اون مهموني رو نمي گرفت ... اون روز عشق زكيه دوباره در وجود من جان گرفت و جان مرا همي شعله ور ساختندي ... باور كن تقصير من نبود ... زكيه جان كلا مشكل داشت ... البته خونه مجردي هم داشت ... منم عقيم ... خب انسان جايز الخطاست سكينه جان . خداوند بزرگ و بلند مرتبه در آيه ۳۶ سوره بقره مي فرمايد : « فازلهما الشيطن عنها فاخرجهما مما كانا فيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متع الي حين » ... گرفتي چي شد؟ ... مفهوم كليش اينه كه شيطان كه بيكار ننشسته تا من و زكيه بريم بهشت ... آه سكينه ... سكينه ... سكينه ... چقدر حال مي داد !!! ... يادته اون شب هايي كه تا ديروقت سر كار بودم ؟ ... خب خيلي تابلوئه كه سر كار نبودم ديگه ! ... يادته اون ماموريت هايي كه مي رفتم ؟ ... و تو اي سكينه مهربان ... همواره در اين دوران سخت مرا تحمل مي كردي و مرا به كار و تلاش بيشتر فرامي خواندي .... چقدر تو احمق بودي سكينه مهربانم ... ولي به خداوند سبحان قسم ... به روح اون پدر پدرسگ شيره ايت قسم بعد از به دنيا اومدن كامرانعلي مون ديگه هيچ گناهي نكردم ... يادته چقدر نذر و نياز كرديم تا خداوند متعال كامرانعلي رو بهمون عطا فرمود ... به خدا سوگند پس از به دنيا آمدن كامرانعلي دگر هيچ گاه اون غلط رو تكرار نكردم و تصميم گرفتم پاك زندگي كنم ... دم خدا هم گرم ... همينجوري پشت سر هم بهمون حال مي داد ... كامبيز و صغري و حسينعلي و آرميتا هم بعد از كامرانعلي به دنيا اومدن ... چيزي كه تمام پزشكان و متخصصان رو به شگفتي واداشته بود ... و اينگونه بود كه من فهميدم خداوند چقدر ستارالعيوب است ... ديدم پروردگار عالميان واقعا توبه پذير و مهربان است ... سكينه جان ... اكنون كه دستم از اين دنيا كوتاه است ... اكنون كه هيچ اميدي ندارم الا به رحمت خدا ... از تو مي خواهم كه گناهانم را بر من ببخشي و مرا حلال نمايي ... باور كن انسان جايزالخطاست ... مخصوصا اگر عقيم هم باشد !!!... در انتها از تو همسر دلسوز و فداكار مي خواهم كه نهايت تلاشت را در تربيت فرزندانمان بنمايي و همواره از آنان بخواهي كه پاك زندگي كنند و به ياد آورند كه خداوند چگونه آنها را پس از نذر و نياز فراوان به ما عطا فرمود ... چيزي كه بيشتر شبيه يك معجزه بود ... باشد كه رستگار شويد .

                                    و من الله توفيق                                     اكبر ميرزابيگلوتبار ۳۱/۲/۱۳۸۷ شمسي

***************

همه از خداييم ومتاسفانه به سوي او بازمي گرديم

سلام بر اكبر عزيز و فرزندان دلبندم

اكنون كه اين وصيت نامه را مي خوانيد من در بستر خاك آرميده ام ... مي بيني اكبرم ... سال ها مثل برق و باد گذشت و اجل سرانجام مرا از تو جدا كرد . ناخودآگاه ياد اولين ديدارمان مي افتم ... توي بقالي حسين آقا ... با قلي ( برادرت ) آمده بوديد تا براي اون آبجي الاغت لواشك بخريد ... اين رو تا حالا بهت نگفته بودم ... چه جوري بگم ...  راستش ... من ... من ... من تا اون موقع قلي رو از نزديك نديده بودم ... راستش ... من ... من اون روز ... توي بقالي ... با يك نگاه ... عاشق قلي شدم ... ولي قلي عين خيالش هم نبود ... اصلا نگاهم نمي كرد ... هر كاري مي كردم تا قلي حتي واسه يه لحظه نگاهم كنه ... بلند بلند مي خنديدم ... چادرم رو كنار مي زدم ... و البته يه سري حركات ديگه ... قلي عين خيالش هم نبود ... در عوض تو عين احمق ها ايستاده بودي و زل زده بودي به من ... قلي رفته بود روي اعصابم ... با خودم گفتم يه تنه به اين احمق ( تو ) بزنم كه بيفته روي قلي ، بلكه يه لحظه نگاهم كنه ... ولي متاسفانه تو از اون ور افتادي توي بغل زكيه ... چه اتفاق مسخره و احمقانه اي ... زمان گذشت و گذشت تا اينكه فهميدم خانواده شما قراره بيان خواستگاري من ... پدر فرهيخته ام با اين ازدواج مخالف بود ... وي شما را به افرادي لجن و خانواده اي تازه به دوران رسيده تشبيه مي نمود ... خلاصه پس از چندين خودكشي نافرجام از سوي اينجانب ، پدر فرهيخته ام راضي شد ...  آمديد ... خانواده ام قبول كردند ... اگر يادت باشه اون موقع رسم نبود عروس و داماد قبل از عقد همديگر رو ببينند ... روز عروسي وقتي به جای قلی تو رو كنارم و توي رخت دامادي ديدم داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم ... خودت رو بذار جاي من ... بايد چيكار مي كردم ؟؟؟ ... اون همه مهمون ... اون همه پذيرايي و شام و ... پيش خودم گفتم : الخير في ماوقع ... تازه با ازدواج با تو مي تونستم از قلي انتقام بگيرم .... مي بيني قلي جان ... ببخشيد ... مي بيني اكبر جان ... زندگي ما به احمقانه ترين شكل ممكن آغاز شد . روزهاي سختي بود ... مخصوصا بعد از اينكه فهميديم تو عقيم هم هستي ... سخت بود ولي مي گذشت ... گذشت و گذشت تا اون مهموني لعنتي ... اي كاش پدر فرهيخته ام هيچگاه اون مهموني رو برگزار نمي كرد ... اون روز عشق قلي دوباره در وجود من جان گرفت و جان مرا همي شعله ور ساختندي ... باور كن تقصير من نبود ... قلي جان كلا مشكل داشت ... تو هم عقيم ... خب انسان جايزالخطاست ... پروردگار عالميان در آيه ۳۶ سوره بقره مي فرمايد : « فازلهما الشيطن عنها فاخرجهما مما كانا فيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متع الي حين » ... مفهوم كليش اينه كه شيطان رجيم كه بيكار ننشسته تا من و قلي بريم بهشت ... اكبر جان ... يادته اون شب هايي كه تو تا ديروقت سر كار بودي و من خونه تنها بودم ؟ ... خب خيلي تابلوئه كه تنها نبودم ديگه !! ... يادته اون ماموريت هايي كه مي رفتي ؟؟ ... و تو اي اكبر مهربانم ... همواره در اين سال ها مرا تحمل مي كردي و مرا به صبر و تحمل بيشتر فرا مي خواندي ... چقدر تو احمق بودي اكبر مهربانم ...در واقع كامرانعلي محصول اين دوره ازتاريخ زندگي ماست !!! ( البته ... زندگي من و قلي !! ) ... كامرانعلي و البته بعدها كامبيز و صغري و حسينعلي و آرميتا !!! ... همه رو هم انداختيم گردن خداوند متعال و فضل و كرم بي نهايتش !! ... ولي به خداي احد و واحد سوگند كه من پس از به دنيا آمدن آرميتا زندگي پاكي را در پيش گرفتم ... تو هم هر روز مهربان تر مي شدي ... زندگي مان روز به روز بهتر مي شد ... اينگونه بود كه فهميدم خداوند بزرگ چقدر توبه پذير و مهربان است ... اكبر مهربانم ... اكنون كه دستم از دنيا كوتاه است ... اكنون كه هيچ اميدي ندارم الا به رحمت خدا ... از تو مي خواهم كه گناهانم را ببخشي و مرا حلال نمايي ... باور كن انسان جايز الخطاست ... مخصوصا اگر همسرش عقيم هم باشد !!! ... در انتها از تو همسر دلسوز و فداكارم مي خواهم كه در تربيت فرزندانمان ( فرزندان من و قلي !) نهايت سعي و تلاشت را بنمايي و همواره فضل و كرم خداوند متعال را به آنان يادآوري نمايي كه چگونه زندگي چنين خانواده اي را دوام بخشيد ... بدون هيچ مشكلي ... چيزي كه بيشتر شبيه يك معجزه بود ... باشد كه رستگار شويد .

و من الله توفيق

سكينه قاسمعلي زاد منش ۲۴/۵/۱۳۸۵ شمسي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط محمدرضا پيشوائی  |