تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن
به نام خداوند مهربان

اينقدر ذوق زده ام که نمی فهمم چی می نويسم ... می خوام فقط بنويسم ... بنويسم و خط نزنم ... هر چی شد شد ... تو مسیر زندگی به خيلی ها بر می خوری که دوست داری برای يه مدتی برچسب " دوست " بهشون بچسبونی ... خود من ... کلی دوست و رفيق دور و برم دارم N … تا رفيق...  N+1 دوست  ... اما ... اما دوست خوب فرق می کنه ... دوست يکدل قضيه اش فرق می کنه ... دوست خوب به اين راحتی گير نمياد ... به راحتی هم واسه آدم نمی مونه ...  برادرهام همیشه حسرت داشتن دوستای خوبی مثل دوستای من رو دارن ... به قول امير قلعه نويی خدا رو شاکرم !! که هر چی بهم نداده ... لااقل دوستای فوق العاده ای بهم داده ... شاید سعيد اصغرزاده تلنگری بود که یادم بیاد چه دوستای گلی دارم ... دوستايی که اگر از مرام و لوطی گريشون براتون بگم ... بی خيال ... گفتنی نيست ... اگر بگم اصلا باورتون نمی شه  ... دوستايی که سال هاست با خوب و بد و خوش اخلاقی و بداخلاقی من ساخته اند ... دوستانی که مدام شرمنده ام می کنند ... دوستانی که خيلی وقت ها ساکت کنارم می نشينند و بدون رد و بدل شدن حتی کلمه ای آرامم می کنند ...  دوستانی که ... واقعا دوست هستند ... هر چی فکر کردم يادم نيومد که بطور رسمی ( و يا حتی غير رسمی !! ) از این رفقا تشکر کرده باشم ... وجود آدم های بی خيالی مثل من باعث شده که ملت بگن :  «آدميزاد قدر چيزهايي رو که داره نمی دونه» ... گفتم يک بار هم که شده بيام قدردان محبت اين دوستان باشم ... بيام داد بزنم که دوستشون دارم ...  گرچه محبت و لطف و کرم اين دوستان رو قدری نيست ... ولی خب ... بالاخره گفتم يه جوری ازبودنشون در کنارم تشکر کرده باشم ... اين پست حداقل تشکری است که می تونم از لطف اين دوستان داشته باشم ... دوستانی که به داشتنشون افتخار می کنم ... دوست دارم ازشون اسم ببرم ... خدا رو شکر خيلی ها !! آدرس وبلاگم رو ندارن که بعدا شاکی بشن که چرا اسم ما تو اون ليست کذايی نبود !! ... پس با خيال راحت و با افتخار و با صدای بلند از دوستان عزيزم نام می برم و از خدا می خوام که ما رو واسه هم نگه داره ... طبق حروف الفبا می گم که دعواتون نشه :

1 – سعيد اصغرزاده  : سعيد جان دوستت دارم و ازت متشکرم  

2 – اميرمهدی امامی : اميرجان دوستت دارم و ازت متشکرم

3 – طه پارسائيان : طه جان دوستت دارم و ازت متشکرم       

4 – ميعاد گ... : ميعاد جان دوستت دارم و ازت متشکرم

5 –عليرضا محمدی (همايون):همايون جان دوستت دارم و ازت متشکرم

لازم می دانم برای افرادی که بعد از خواندن اين اسامی از خود می پرسند : « فقط 5 تا ؟؟؟ » توضيح دهم که داشتن يک نفر از افراد فوق ( بعنوان دوست ) کافی است تا خوشبخت ترين آدم روی زمين باشی  ... در واقع این ۵ نفر کسانی هستند که خیلی ها از اول تا آخر عمرشون دنبال یکی شون می گردن ...

 

در ضمن بر خود لازم می دانم از همه شما دوستان وبلاگ نويس که در طی اين يک سال همواره يار و ياور من بوده ايد و با مهربانی های خود مرا شرمنده کرده ايد تشکر نمايم ... تمام دوستانی که نامشان در فهرست پيوندهای وبلاگ من قرار دارد دوستانی واقعی هستند در دنيايی مجازی ...  دوستانی که نه دیدمشان و نه شنيدمشان !!! ... ولی خواندمشان !!! ... و بسيار دوستشان دارم ... دوستانی که وقتی دنيای واقعی برايم تحمل ناپذير می شد به آغوش وبشان پناه می بردم ... و چه راحت برايشان درد دل می کردم ... بدون آنکه بدانم چه شکلی هستند !! ... و بدون آنکه بدانم کجا هستند و چه می کنند ... به نظر شما قشنگ نيست ؟؟...  از همشون ( همتون ) متشکرم ...

 

شعر زير رو سعيد اصغرزاده  ديشب به من تقديم کرد ... مهم نبود که چند وقت بود همديگر رو نديده بوديم ... مهم اين بود که تا با هم سلام عليک کرديم ، شديم همون دوستان دبيرستانی که فاصله شهرک تا ميدون توحيد رو با اتوبوس بر می گشتن و ... پل جلال آل احمد و ... کاشی های قهوه ای و ... يادته سعيد ؟؟ ... ديشب ديديم چقدر حس مشترک داريم ... از راز آفرينش گرفته تا هرمز شجاعی مهر !! ...  حيفم آمد فقط خودم خواننده اين همه زيبايی باشم ... با اجازه سعيد .................................

پس :

تقديم به سعيداصغرزاده و هرمز شجاعی مهر

تقديم به امير مهدی امامی و بچگی های ژولی پولی

تقديم به طه پارسائيان و دکتر محمود احمدی نژاد

تقديم به ميعاد و ته چين مرغ فارسی

تقديم به عليرضا محمدی و مرغعلی باغملکوتيان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:4  توسط محمدرضا پيشوائی 

هيچ وقت شعر نگفته بودم ... هيچ وقت . سحرگاه روز دوازدهم ماه رمضان بود و اين شعر ، همه آن احساسی بود که بايد بيان می شد . به قول هرمز شجاعی مهر « لحظه هايی ناب و به ياد ماندنی » بود . پس اين اولين و شايد آخرين شعرم را تقديم می کنم به آن يار دبيرستان و رفيق گرمابه و گلستان ! ؛ سيد محمدرضا پيشوائی

 

گاهی به آسمان نگاه کن

 

سفره ات را بردار

برو در گوشه تاريک حياط

ماه را شعله کن و در دل فانوس گذار

روشنی بخش به تاريکی خود از مهتاب

 

سفره ات را پهن کن

سربکش آب حيات

بخور از نان وجود که برساخته از گندم روح

بخور از نور گياه

و از آن ميوه که دل داد به باد

 

و سپس

آسمان را مهر کن

سجده کن بر نفس سبز گياه

سجده کن بر لب پروانه که گرم است هنوز

سجده کن بر آواز

و به جای نفس گرم هوس

بر شيشه شبنم زده سرد نماز

راستی ،

نرود از يادت

لحظه ها را شکر کن

 

قطره های باران

آه ، قطره های باران

سفره ات را برگير

بر لب پنجره بگذار و سپس

برو در خواب حياط

و ببين رقص شقايق ها را از مستی آب

گوش کن آواز خدا را ز لبان باران

قطره ها را اشک کن و از آن

بالشی ساز و بنه زير سر ماهی حوض

 

کم کمک گام بردار در خواب حياط

و حواست باشد پا نگذاری بر سايه آب

يا که شايد ،

نکنی خشت ها را بيدار

بنشين بر لب تخت و سپس

تپش ثانيه ها را فال بگير

و چه فالی

و چه فالی ، می دانم

« قرعه » را خرده مگير

 

و بدان

که هرچند عظيم است و وسيع

باز هم « بار امانت نتوانست کشيد »

پس قد برافراز ز سنگينی اين بار گران

قند بردار از ظرف زمان و زين پس

با سرانگشت خيالت

قاصدک را وزن کن

و گاهی از سر شوق و غروری سرشار

به « آسمان »

نگاه کن

                                                         سعید اصغرزاده

تهران – 1386

ماه رمضان

خودتون رو بذاريد جای من ... فکر کنيد همچين شعری رو عزيزی بهتون تقديم می کرد ... ذوق مرگ نمی شديد آيا؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط محمدرضا پيشوائی  |