تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن
به نام خداوند مهربان

... هنوز در راهم

با نااميدی گام بر می دارم و سنگ قبرم را بر دوش می کشم

دائم تغيير شکل می دهم ... حس می کنم قبلا بوده ام

سنگ های جاده برايم آشناست ... تاريکی و اين تونل طولانی و پيچ در پيچ ... همه برايم آشناست

درد می کشم ... زهر ماری وجودم را پر می کند ... زهر اين مار کفاره کدامين گناه من است ؟

از هر جنبنده ای بيزارم ... حتی از خودم ... هر چه باشم

کمانم را بر می دارم  ...  پرنده ای را تعقیب می کنم و با سنگی چشمانش را نشانه می گیرم ...

 

... هنوز در راهم

با نااميدی گام بر می دارم ... شايد هم می خزم ... و سنگ قبرم را بر دوش می کشم

دائم تغيير شکل می دهم ... حس می کنم قبلا بوده ام

... و باز همان تاريکی و همان تونل طولانی و پيچ در پيچ

درد می کشم ... چنگال پرنده ای پوستم را خراشيده ... چنگال اين پرنده کفاره کدامين گناه من است؟

از هر جنبنده ای بيزارم ... حتی از خودم ... هر چه باشم

حس بدی دارم ... هوس می کنم نيش بزنم و زهر بريزم ... انسانی را تعقيب می کنم ...

 

... هنوز در راهم

با نااميدی گام بر می دارم ... شايد هم می خزم ... و شايد پرواز می کنم ...  و سنگ قبرم را بر دوش می کشم

دائم تغيير شکل می دهم ... حس می کنم قبلا بوده ام

... و باز هم همان تاريکی و همان تونل طولانی و پيچ در پيچ

از هر جنبنده ای بيزارم ... حتی از خودم ... هر چه باشم

با چنگال هايم ماری را زخمی کرده ام ...

... ناگهان درد شديدی وجودم را پر می کند ... و اول از همه چشمانم را ...

همه جا تاريک می شود ... اين تاريکی مرا کور می کند و کوری مرا خواهد کشت

کور می شوم ... کوری همه جا را تیره و تاریک می کند و تاريکی مرا خواهد کشت

 

آری ... سرانجام روزی خواهم مرد و روی سنگ قبرم خواهم نوشت :

 « خفته ام اينجا ... اما هنوز در راهم .............. »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط محمدرضا پيشوائی  |