|
|
|
|
|
... شرمنده ام که اصرار کردم وبلاگ بزنی ... اما باور کن من هم نمی دونستم که نامردی مجازی هم وجود داره ... به خدا من هم نمی دونستم بعضی ها نمی دونن بايد با هم قد و قواره خودشون شوخی کنن ... به خدا من هم نمی دونستم شبنم ابوالفضله ... من هم نمی دونستم عاطفه بهتر از سيماست ... من هم نمی دونستم زاهدان توی جردنه ... من هم نمی دونستم یه آدم واقعی می تونه دو تا آدم مجازی باشه ... نمی دونستم که اینجا از شب های دروازه غار هم نا امن تره ... باور کن نمی دونستم ... دل من هم مثل دل تو گرفته ... یاد اوائل تاسیس وبلاگمون افتادم ... یادش به خیر ... چه امن بود ... چه باحال !!! ... امشب می خواستم این وبلاگ رو برای همیشه تعطيل کنم ... نمی دونم ... شايد هم نه ... اما می دونم که دوست دارم چند وقتی نباشم ... از یک روز تا همیشه ............ توی این پست می خوام بخشی از زیبا ترین شعری که تا به حال شنیده ام رو به تو دوست عزیز تقدیم کنم ... شعری که الان یه جورایی حرف دل خودمه : غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ای که تهی بود ، بسته خواهد شد همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت شکسته می گذرم امشب از کنار شما و شرمسارم از الطاف بی شمار شما اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت و چند بته مستوجب درو هم داشت اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان اگرچه متهم جرم مستند بودم اگرچه لایق سنگینی لحد بودم دم سفر مپسندید نا امید مرا ولو دروغ ، عزیزان بحل کنید مرا تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان و مستجاب شود باقی دعاهاتان همیشه قلک فرزندهایتان پر باد و نان دشمنتان ، هر که هست ، آجر باد تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت .............................. محمد کاظم کاظمی 1370 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 3:1 توسط محمدرضا پيشوائی
|
|
||