تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن
به نام خداوند مهربان

.. هوا خيلی سرده ... هر چی فکر می کنم يادم نمياد . فقط می دونم که صبح با يه کابوس از خواب پريدم . امروز روز بخصوصی بود...  ولی حيف که خيلی بد شروع شد . دلم نيومد از خواب بيدارت کنم . راستی ديشب چت بود ؟ تا دم صبح داشتی توی جا غلت می زدی . خلاصه ... صبحونه نخورده رفتم سر کار. هوا بدجوری گرفته بود ... می دونی که من اصلا از هوای ابری خوشم نمياد ... دلم می گيره . انگار امروز روز من نبود ... نمی دونم چرا . ولی به دلم افتاده بود که امروز يه اتفاق بد برام می افته .

به اولين صندوق صدقاتی که رسيدم هزار تومن صدقه دادم . رسيدم اداره ... سوار آسانسور شدم و دکمه 14 رو فشار دادم ... وارد اتاق شدم . هنوز ننشسته بودم که علی گفت : "  تا ننشستی يه سر به مالی بزن. حسينی دنبالت می گشت " با کلی ذوق و شوق رفتم اتاق آقای حسينی . دردسرت ندم ... آقای حسينی گفت با تقاضای وام شما موافقت نشده . شايد اون اتفاق بد همين بود ! اصلا دل و دماغ کار نداشتم . نفهميدم ساعت چه جوری 4 شد . بارون تندی ميومد ... اما امروز روز بخصوصی بود . بايد می رفتم و اون سرويسی که پريشب نشون کرده بودی رو برات می گرفتم . آره ... همون . قابل شما رو نداره ! ناسلامتی امشب سالگرد ازدواجمونه ها ! اصلا يادت بود ؟؟؟ هوا خيلی سرده ... توی راه برگشت خدا خيلی بهم رحم کرد ... توی همت چرخ عقب ماشين در رفت . خدا رو شکر ترافيک بود و30 تا بيشتر سرعت نداشتم . اگر سرعتم بالا بود الان ... بی خيال... خدا بهمون خيلی رحم کرد . فکر کنم اون حادثه بد همين بود ديگه !!! چه خوب شد صبح صدقه داده بودم ! بالاخره رسيدم به مجتمع . اما انگار بدبياری های امروز تمومی نداشت ... يه خودکشی ديگه . البته توی مجتمع ما که چيز تازه ای نيست . 20 تا بلوک 24 طبقه ... کلی هم آدم دپرس ... خدا بده برکت !!! انگار اينبار نوبت بلوک ما بود ! حالم خيلی گرفته شد . چه جمعيتی اومده بودن . آقای تيموری و خانوم نيک بين هم بودن ... اينا هم عجب دل و جراتی دارن ها . حال و حوصله سلام عليک با همسايه ها رو نداشتم . اون هم بالای سر جنازه !  جوری که هيچ کس منو نبينه ، از پشت کاج ها اومدم تا دم ورودی و اومدم بالا . وقتی اومدم ديدم نيستی ... نه ... مثل اينکه تو هم سالگرد ازدواجمون رو يادت نرفته . فکر کنم رفتی برام اون ساعته رو بخری که به قول خودت " خيلی شيکه ! "...  دستت درد نکنه .  من هم نشستم تو پذيرايی و دارم اين يادداشت رو برات می نويسم تا با هديه سالگرد ازدواجمون بهت بدم .

تو هم حواس نداری ها ...چرا  توی اين سرما پنجره رو باز کردی و رفتی ؟؟؟ من هم نبستمش تا وقتی ميايی خودت ببينی ... اين موقع سال پنجره رو چرا باز کردی ؟ بگذريم ... هوا خيلی سرده ... راستی يادت که نرفته ... از شب ازدواجمون قول داده بودی که شب سومين سالگرد ازدواجمون يه راز خيلی مهم از زندگيت رو برام بگی ...يعنی همين امشب ...رازی که هيچ وقت نتونستی بهم بگی ...  يادت که نرفته ؟

 ساعت نزديک 9 شبه و من هنوز نشستم و دارم اين چرت وپرت ها روبرات  می نويسم و منتظرتم . ميخوام تا لحظه ای که از در ميايی برات بنويسم ... بنويسم که دوستت دارم ... که عاشقتم ... و يه عالمه حرف ديگه ای که توی اين سه سال کمتر بهت گفتم .  خيلی دير کردی ها ... موبايلت رو هم که جا گذاشتی . پنجره هم هنوز بازه . بی اختيار ياد اون بنده خدايی افتادم که خودکشی کرده بود ... بيچاره خانواده اش ... امشب چه حالی دارن ... هوا خيلی سرده .............................................................................................. 

       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:33  توسط محمدرضا پيشوائی  |