|
|
|
|
|
ظهر بود و و وقت ناهار ... خونه عموم اينا دعوت بوديم ... زن عموم مريض بود و به همين خاطر ناهار رو به رستوران سفارش داده بودند . پسر عمو و دخترعموهام مشغول چيدن ميز بودند . يکی از پسرعموهام تلوزيون رو روشن کرد و کانال ها رو عوض می کرد . کانال دو داشت راز بقا نشون می داد . بابای من هم مثل خيلی از باباهای ديگه عاشق راز بقاست . " افشين ... عمو جون ... همين کانال خوبه عمو... " بابام اين رو گفت و رفت نشست سر ميز ناهارخوری و شروع کرد به گزارش لحظه به لحظه : " اين شيره ها ... می بينيد ... نگاش کن ... اوووه ... نه ... يکی نيست ... ببين هفت هشت تا شيرن ... ببين چه جوری دارن گوزن بدبخت رو می پان ... آهان ... اومدن از کمين بيرون ...می خوان بگيرنش ... الان ديگه می گيرنش ... " بالاخره مثل هميشه يکی از شيرها گردن گوزن بدبخت رو گرفت و کوبيدش زمين ... بقيه هم ريختند سرش ... وبعد از چند دقيقه ... فقط استخوان های گوزن بدبخت باقی مونده بود ... همه گفتيم : " اه ... بابا حالمون به هم خورد ... بزن يه کانال ديگه ... ببين اين صدا و سيما هم موقع ناهار چه چيزهايی پخش می کنه ... " گرم اين صحبت ها بوديم که زن عموم گفت : " بفرماييد ... ناهار آماده است " ناهار بره کباب شده بود ... درسته ... بشقاب ها و چنگال ها رو برداشتيم و رفتيم سر ميز ... چنگال ها يکی پس از ديگری بر بدن بره فرود می آمد ... وبعد از چند دقيقه ... فقط استخوان های بره بدبخت باقی مونده بود ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:1 توسط محمدرضا پيشوائی
|
|
||