تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن
به نام خداوند مهربان

پروردگار فرشتگان را فرمود : من روی زمین جانشینی قرار خواهم داد . فرشتگان گفتند : آیا کسی را روی زمین قرار می دهی که فساد کند و خونها بریزد ؟ در حالیکه ما تو را تسبیح و تقدیس می کنیم . پروردگار گفت : من چیزی می دانم که شما  نمی دانید . ( آیه ۳۰ سوره بقره )

"خیلی با خودم فکر می کنم که چرا خدا این جهان رو خلق کرده و ما رو آفریده ؟ اصلا هدفش چی بوده ؟ توی کتاب های درسی و کتاب های دینی و مذهبی هم که تا دلت بخواد از این چیزها نوشته ... ولی من هیچ وقت ، هیچ کدومشون رو قبول نداشتم . نمی دونم چرا ... تا اینکه این آیه رو توی قرآن دیدم . فهمیدم که ... عمرا ... یعنی هیچ احدی هدف خلقت رو نمی دونه جز خود خود خدا .

ولی مطمئنم ... مطمئنم که همه ما یه رسالتی داریم که برای انجامش به این دنیا می آئیم . یعنی توی دنیای به این بزرگی و میون این همه آدم ... یه کاری هست که فقط من می تونم اون رو انجام بدم . کوچیکی یا بزرگی کارش فرقی نمی کنه ... مهم اینه که فقط من می تونم اون کار رو انجام بدم  و من دقیقا برای انجام اون کار به این دنیا اومدم .اگر کاری رو که من می تونم انجام بدم ، کس دیگری هم    می تونست انجام بده که دیگه چه نیازی بود که من به این دنیا بیام .

 باز هم میگم کوچیک و بزرگ بودن اون کار فرقی نداره ... اصلا ... اصلا شاید رسالت من این بود که ... هشتاد و سه سال زندگی کنم تا الان ... تا الان ... اینجا ... روی تخت بیمارستان ... این حرف ها رو به شما .........................................................  "

صداش قطع شد ... صدای سوت دستگاه بالای سرش بلند شد ... قلبش از کار افتاد ... بابا دیگه نفس نمی کشید ... خواهرم جیغ کشید ... مادرم زد زیر گریه ... پرستارها ریختند توی اتاق ... بابام مرد ... چون دیگه روی زمین کاری نداشت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 23:33  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

آسمان قرمز بود .

کودک برای آخرین بار مادرش را بوسید و سوار بر اسب شد .

کودک تاب نگاه کردن در چشمان مادر را نداشت  ؛ اگر اتفاقی بیفتد ؟ اگر برگشتی در کار نباشد ؟ و اگر ...

اسب شروع کرد به دویدن . آهنگ زیبایی در فضا می پیچید و گوش ها را می نواخت .

 کودک از مادر دور و دورتر می شد .

کودک خندید و مادر هم . مادر پیش خود گفت : کاش پدرش هم اینجا بود و ...

صدای خنده کودک از بوق ماشین ها هم بلندتر بود . زمین زیر سم اسبش خورد و خمیر می شد . سرش را از خوشی به سقف آسمان می سائید اما ...

اما همچنان نگران مادر بود ، ولی ناگهان ...

آهنگ قطع شد . پنج دقیقه تمام شده بود . کودک با گریه از اسب پائین آمد و با مادرش رفت .

کودک دیگری بر روی اسب نشست . مادرش  سکه 25 تومانی را داخل قلک اسب انداخت .

آهنگ دوباره شروع شد و اسب به حرکت درآمد . کودک خندید و مادر هم .

... آسمان هنوز قرمز بود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:59  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

وقتی محسن یک سال قبل از کشف داروی بیماری لاعلاجش مرد فهمیدم یک سال خیلی زیاد است .

وقتی نرگس یک روز قبل از عروسی اش مرد فهمیدم یک روز خیلی زیاد است .

وقتی امیر یک ساعت قبل از رسیدن به چشمه از تشنگی مرد فهمیدم یک ساعت خیلی زیاد است .

وقتی پدر بزرگم یک دقیقه قبل از اومدن آمبولانس مرد فهمیدم یک دقیقه هم خیلی زیاد است .

...

...

...

حالا دم مرگ می فهمم که یک عمر چقدر کم بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:23  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

دلم خواب می خواهد ...

از همون خواب هایی که فقط خواب بود و تا می خوابیدی خوابت می برد .

دلم کباب کوبیده می خواهد ...

از همون کباب هایی که فقط می خوردم و فکر نمی کردم  و  بوی آشغال گوشت رو نمی فهمیدم .

دلم پیتزا می خواهد ...

نه این پیتزایی که هر شب می خورم . از اون پیتزاهایی که همیشه بابای امیر براش می خرید و من هیچوقت نخوردم و امیر می گفت خیلی خوشمزه است .

دلم آدامس خرسی می خواهد ...

نه از این آدامس خرسی هایی که برای حفظ آرامش !!! دو ساعت می جوم . از اون آدامس خرسی ها که تا می خوردم لیز می شد و غورت می دادم ( شاید هم قورت می دادم )

دلم بنر می خواهد ...

دلم میشا می خواهد ...

دلم رامکال می خواهد ...

دلم ... نه دیگه ... الان دیگه خیلی دیر شده ... دیگه هیچی نمی خوام .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:2  توسط محمدرضا پيشوائی  |