تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن
به نام خداوند مهربان

18-

انا لله و انا اليه راجعون

سلام بر اهل بيت عصمت و طهارتم

الان كه شما داريد اين وصيت نامه را مي خوانيد احتمالا من مرده ام و در بستر خاك آرميده ام . مال و اموالي از خودم برجاي نگذاشته ام كه بخواهم نحوه تقسيم آن را برايتان شرح دهم ... فقط ... همسرم ... آه سكينه ... سكينه ... سكينه ... اي كاش اسمت فاطمه بود تا مثل پرويز پرستوئي توي فيلم آ‍‍‍‍ژانس شيشه اي برات مي نوشتم :فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ... ولي افسوس كه اسمت سكينه است ... سكينه ... سكينه ... آه اي سكينه مهربانم ... انگار همين ديروز بود ... ديدار اولمان را مي گويم ... توي بقالي حسين آقا ... تو با خواهرت (زكيه) آمده بودي تا براي اون باباي عوضيت سيگار بخري ... يادش به خير ... من و قلي ( برادرم) ايستاده بوديم كنار پيشخون ... و تو دست به هر كاري مي زدي تا من نگاهت كنم ... اي بلا !!... بلند بلند مي خنديدي ... چادرت را كنار مي زدي ... و البته يه سري كارهاي ديگه كه به دليل حفظ شئونات اخلاقي از نوشتن اونها معذورم . در نهايت هم وقتي تلاش هاي خودت رو در جلب كردن توجه من بي نتيجه ديدي ، با بي حيايي تمام به من تنه زدي و من تلو تلو خوردم و افتادم توي بغل آبجيت ... آري سكينه عزيز ... از همون موقع بود كه عشق آبجيت ( زكيه ) توي دلم لونه كرد ... اين رو تا حالا بهت نگفته بودم ... آه سكينه ... سكينه ... سكينه مهربانم ... من عاشق زكيه بودم ... زكيه ... زكيه ... زكيه ... در حقيقت عشق زكيه داغونم كرد ... درست مانند عشق فرنگيس كه پيش از اين موجبات داغون شدن سياوش قميشي را پديد آورده بود ... اما بابام مي گفت : اين كثافت ها وصله تن ما نيستن ... مي گفت اون يارو عوضي شيره اي ( ابوي گراميت رو مي گفت ) آشغاليه كه دوميش زنشه ( مادر فداكار و دلسوزت ) ... خلاصه ... پس از چندين خودكشي نافرجام از سوي اينجانب ، پدرم راضي شد كه به خواستگاري زكيه برويم ... آمديم ... قبول كرديد ... حتما يادته ... اون موقع رسم نبود عروس و داماد قبل از عقد همديگر رو ببينند ... دردسرت ندم ... اين چنين بود كه بعد از جاري شدن خطبه عقد و وقتي چادرت رو برداشتي فهميدم كه پدر و مادرم چه اشتباهي مرتكب شده اند ... اونها اشتباها تو رو براي من خواستگاري كرده بودند...خودت رو بذار جاي من ... چيكار بايد مي كردم ؟؟؟ ... هي روزگار ... مي بيني زكيه جان ... ببخشيد ... مي بيني سكينه جان ... درست مي گن كه يك لحظه غفلت موجب يك عمر پشيماني است ... اي كاش روز عروسي اينقدر اداي پسرهاي نجيب و چشم پاك رو در نمي آوردم و لااقل يه نظر نگاهت مي كردم ... يا اي كاش يه خورده كمتر هيجان داشتم و خطبه عقد رو دقيق گوش مي كردم ... اه ... تف به اين شانس ... زندگي مشترك ما به احمقانه ترين شكل ممكن آغاز شد . روزهاي سختي بود ... مخصوصا اينكه توي اون سال ها فهميديم كه من عقيم هم هستم ... روزهاي نكبت بار يكي پس از ديگري مي گذشت ... گذشت و گذشت تا اون مهموني لعنتي ... اي كاش پدر پدرسگت هيچ وقت اون مهموني رو نمي گرفت ... اون روز عشق زكيه دوباره در وجود من جان گرفت و جان مرا همي شعله ور ساختندي ... باور كن تقصير من نبود ... زكيه جان كلا مشكل داشت ... البته خونه مجردي هم داشت ... منم عقيم ... خب انسان جايز الخطاست سكينه جان . خداوند بزرگ و بلند مرتبه در آيه ۳۶ سوره بقره مي فرمايد : « فازلهما الشيطن عنها فاخرجهما مما كانا فيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متع الي حين » ... گرفتي چي شد؟ ... مفهوم كليش اينه كه شيطان كه بيكار ننشسته تا من و زكيه بريم بهشت ... آه سكينه ... سكينه ... سكينه ... چقدر حال مي داد !!! ... يادته اون شب هايي كه تا ديروقت سر كار بودم ؟ ... خب خيلي تابلوئه كه سر كار نبودم ديگه ! ... يادته اون ماموريت هايي كه مي رفتم ؟ ... و تو اي سكينه مهربان ... همواره در اين دوران سخت مرا تحمل مي كردي و مرا به كار و تلاش بيشتر فرامي خواندي .... چقدر تو احمق بودي سكينه مهربانم ... ولي به خداوند سبحان قسم ... به روح اون پدر پدرسگ شيره ايت قسم بعد از به دنيا اومدن كامرانعلي مون ديگه هيچ گناهي نكردم ... يادته چقدر نذر و نياز كرديم تا خداوند متعال كامرانعلي رو بهمون عطا فرمود ... به خدا سوگند پس از به دنيا آمدن كامرانعلي دگر هيچ گاه اون غلط رو تكرار نكردم و تصميم گرفتم پاك زندگي كنم ... دم خدا هم گرم ... همينجوري پشت سر هم بهمون حال مي داد ... كامبيز و صغري و حسينعلي و آرميتا هم بعد از كامرانعلي به دنيا اومدن ... چيزي كه تمام پزشكان و متخصصان رو به شگفتي واداشته بود ... و اينگونه بود كه من فهميدم خداوند چقدر ستارالعيوب است ... ديدم پروردگار عالميان واقعا توبه پذير و مهربان است ... سكينه جان ... اكنون كه دستم از اين دنيا كوتاه است ... اكنون كه هيچ اميدي ندارم الا به رحمت خدا ... از تو مي خواهم كه گناهانم را بر من ببخشي و مرا حلال نمايي ... باور كن انسان جايزالخطاست ... مخصوصا اگر عقيم هم باشد !!!... در انتها از تو همسر دلسوز و فداكار مي خواهم كه نهايت تلاشت را در تربيت فرزندانمان بنمايي و همواره از آنان بخواهي كه پاك زندگي كنند و به ياد آورند كه خداوند چگونه آنها را پس از نذر و نياز فراوان به ما عطا فرمود ... چيزي كه بيشتر شبيه يك معجزه بود ... باشد كه رستگار شويد .

                                    و من الله توفيق                                     اكبر ميرزابيگلوتبار ۳۱/۲/۱۳۸۷ شمسي

***************

همه از خداييم ومتاسفانه به سوي او بازمي گرديم

سلام بر اكبر عزيز و فرزندان دلبندم

اكنون كه اين وصيت نامه را مي خوانيد من در بستر خاك آرميده ام ... مي بيني اكبرم ... سال ها مثل برق و باد گذشت و اجل سرانجام مرا از تو جدا كرد . ناخودآگاه ياد اولين ديدارمان مي افتم ... توي بقالي حسين آقا ... با قلي ( برادرت ) آمده بوديد تا براي اون آبجي الاغت لواشك بخريد ... اين رو تا حالا بهت نگفته بودم ... چه جوري بگم ...  راستش ... من ... من ... من تا اون موقع قلي رو از نزديك نديده بودم ... راستش ... من ... من اون روز ... توي بقالي ... با يك نگاه ... عاشق قلي شدم ... ولي قلي عين خيالش هم نبود ... اصلا نگاهم نمي كرد ... هر كاري مي كردم تا قلي حتي واسه يه لحظه نگاهم كنه ... بلند بلند مي خنديدم ... چادرم رو كنار مي زدم ... و البته يه سري حركات ديگه ... قلي عين خيالش هم نبود ... در عوض تو عين احمق ها ايستاده بودي و زل زده بودي به من ... قلي رفته بود روي اعصابم ... با خودم گفتم يه تنه به اين احمق ( تو ) بزنم كه بيفته روي قلي ، بلكه يه لحظه نگاهم كنه ... ولي متاسفانه تو از اون ور افتادي توي بغل زكيه ... چه اتفاق مسخره و احمقانه اي ... زمان گذشت و گذشت تا اينكه فهميدم خانواده شما قراره بيان خواستگاري من ... پدر فرهيخته ام با اين ازدواج مخالف بود ... وي شما را به افرادي لجن و خانواده اي تازه به دوران رسيده تشبيه مي نمود ... خلاصه پس از چندين خودكشي نافرجام از سوي اينجانب ، پدر فرهيخته ام راضي شد ...  آمديد ... خانواده ام قبول كردند ... اگر يادت باشه اون موقع رسم نبود عروس و داماد قبل از عقد همديگر رو ببينند ... روز عروسي وقتي به جای قلی تو رو كنارم و توي رخت دامادي ديدم داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم ... خودت رو بذار جاي من ... بايد چيكار مي كردم ؟؟؟ ... اون همه مهمون ... اون همه پذيرايي و شام و ... پيش خودم گفتم : الخير في ماوقع ... تازه با ازدواج با تو مي تونستم از قلي انتقام بگيرم .... مي بيني قلي جان ... ببخشيد ... مي بيني اكبر جان ... زندگي ما به احمقانه ترين شكل ممكن آغاز شد . روزهاي سختي بود ... مخصوصا بعد از اينكه فهميديم تو عقيم هم هستي ... سخت بود ولي مي گذشت ... گذشت و گذشت تا اون مهموني لعنتي ... اي كاش پدر فرهيخته ام هيچگاه اون مهموني رو برگزار نمي كرد ... اون روز عشق قلي دوباره در وجود من جان گرفت و جان مرا همي شعله ور ساختندي ... باور كن تقصير من نبود ... قلي جان كلا مشكل داشت ... تو هم عقيم ... خب انسان جايزالخطاست ... پروردگار عالميان در آيه ۳۶ سوره بقره مي فرمايد : « فازلهما الشيطن عنها فاخرجهما مما كانا فيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متع الي حين » ... مفهوم كليش اينه كه شيطان رجيم كه بيكار ننشسته تا من و قلي بريم بهشت ... اكبر جان ... يادته اون شب هايي كه تو تا ديروقت سر كار بودي و من خونه تنها بودم ؟ ... خب خيلي تابلوئه كه تنها نبودم ديگه !! ... يادته اون ماموريت هايي كه مي رفتي ؟؟ ... و تو اي اكبر مهربانم ... همواره در اين سال ها مرا تحمل مي كردي و مرا به صبر و تحمل بيشتر فرا مي خواندي ... چقدر تو احمق بودي اكبر مهربانم ...در واقع كامرانعلي محصول اين دوره ازتاريخ زندگي ماست !!! ( البته ... زندگي من و قلي !! ) ... كامرانعلي و البته بعدها كامبيز و صغري و حسينعلي و آرميتا !!! ... همه رو هم انداختيم گردن خداوند متعال و فضل و كرم بي نهايتش !! ... ولي به خداي احد و واحد سوگند كه من پس از به دنيا آمدن آرميتا زندگي پاكي را در پيش گرفتم ... تو هم هر روز مهربان تر مي شدي ... زندگي مان روز به روز بهتر مي شد ... اينگونه بود كه فهميدم خداوند بزرگ چقدر توبه پذير و مهربان است ... اكبر مهربانم ... اكنون كه دستم از دنيا كوتاه است ... اكنون كه هيچ اميدي ندارم الا به رحمت خدا ... از تو مي خواهم كه گناهانم را ببخشي و مرا حلال نمايي ... باور كن انسان جايز الخطاست ... مخصوصا اگر همسرش عقيم هم باشد !!! ... در انتها از تو همسر دلسوز و فداكارم مي خواهم كه در تربيت فرزندانمان ( فرزندان من و قلي !) نهايت سعي و تلاشت را بنمايي و همواره فضل و كرم خداوند متعال را به آنان يادآوري نمايي كه چگونه زندگي چنين خانواده اي را دوام بخشيد ... بدون هيچ مشكلي ... چيزي كه بيشتر شبيه يك معجزه بود ... باشد كه رستگار شويد .

و من الله توفيق

سكينه قاسمعلي زاد منش ۲۴/۵/۱۳۸۵ شمسي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:25  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

اينقدر ذوق زده ام که نمی فهمم چی می نويسم ... می خوام فقط بنويسم ... بنويسم و خط نزنم ... هر چی شد شد ... تو مسیر زندگی به خيلی ها بر می خوری که دوست داری برای يه مدتی برچسب " دوست " بهشون بچسبونی ... خود من ... کلی دوست و رفيق دور و برم دارم N … تا رفيق...  N+1 دوست  ... اما ... اما دوست خوب فرق می کنه ... دوست يکدل قضيه اش فرق می کنه ... دوست خوب به اين راحتی گير نمياد ... به راحتی هم واسه آدم نمی مونه ...  برادرهام همیشه حسرت داشتن دوستای خوبی مثل دوستای من رو دارن ... به قول امير قلعه نويی خدا رو شاکرم !! که هر چی بهم نداده ... لااقل دوستای فوق العاده ای بهم داده ... شاید سعيد اصغرزاده تلنگری بود که یادم بیاد چه دوستای گلی دارم ... دوستايی که اگر از مرام و لوطی گريشون براتون بگم ... بی خيال ... گفتنی نيست ... اگر بگم اصلا باورتون نمی شه  ... دوستايی که سال هاست با خوب و بد و خوش اخلاقی و بداخلاقی من ساخته اند ... دوستانی که مدام شرمنده ام می کنند ... دوستانی که خيلی وقت ها ساکت کنارم می نشينند و بدون رد و بدل شدن حتی کلمه ای آرامم می کنند ...  دوستانی که ... واقعا دوست هستند ... هر چی فکر کردم يادم نيومد که بطور رسمی ( و يا حتی غير رسمی !! ) از این رفقا تشکر کرده باشم ... وجود آدم های بی خيالی مثل من باعث شده که ملت بگن :  «آدميزاد قدر چيزهايي رو که داره نمی دونه» ... گفتم يک بار هم که شده بيام قدردان محبت اين دوستان باشم ... بيام داد بزنم که دوستشون دارم ...  گرچه محبت و لطف و کرم اين دوستان رو قدری نيست ... ولی خب ... بالاخره گفتم يه جوری ازبودنشون در کنارم تشکر کرده باشم ... اين پست حداقل تشکری است که می تونم از لطف اين دوستان داشته باشم ... دوستانی که به داشتنشون افتخار می کنم ... دوست دارم ازشون اسم ببرم ... خدا رو شکر خيلی ها !! آدرس وبلاگم رو ندارن که بعدا شاکی بشن که چرا اسم ما تو اون ليست کذايی نبود !! ... پس با خيال راحت و با افتخار و با صدای بلند از دوستان عزيزم نام می برم و از خدا می خوام که ما رو واسه هم نگه داره ... طبق حروف الفبا می گم که دعواتون نشه :

1 – سعيد اصغرزاده  : سعيد جان دوستت دارم و ازت متشکرم  

2 – اميرمهدی امامی : اميرجان دوستت دارم و ازت متشکرم

3 – طه پارسائيان : طه جان دوستت دارم و ازت متشکرم       

4 – ميعاد گ... : ميعاد جان دوستت دارم و ازت متشکرم

5 –عليرضا محمدی (همايون):همايون جان دوستت دارم و ازت متشکرم

لازم می دانم برای افرادی که بعد از خواندن اين اسامی از خود می پرسند : « فقط 5 تا ؟؟؟ » توضيح دهم که داشتن يک نفر از افراد فوق ( بعنوان دوست ) کافی است تا خوشبخت ترين آدم روی زمين باشی  ... در واقع این ۵ نفر کسانی هستند که خیلی ها از اول تا آخر عمرشون دنبال یکی شون می گردن ...

 

در ضمن بر خود لازم می دانم از همه شما دوستان وبلاگ نويس که در طی اين يک سال همواره يار و ياور من بوده ايد و با مهربانی های خود مرا شرمنده کرده ايد تشکر نمايم ... تمام دوستانی که نامشان در فهرست پيوندهای وبلاگ من قرار دارد دوستانی واقعی هستند در دنيايی مجازی ...  دوستانی که نه دیدمشان و نه شنيدمشان !!! ... ولی خواندمشان !!! ... و بسيار دوستشان دارم ... دوستانی که وقتی دنيای واقعی برايم تحمل ناپذير می شد به آغوش وبشان پناه می بردم ... و چه راحت برايشان درد دل می کردم ... بدون آنکه بدانم چه شکلی هستند !! ... و بدون آنکه بدانم کجا هستند و چه می کنند ... به نظر شما قشنگ نيست ؟؟...  از همشون ( همتون ) متشکرم ...

 

شعر زير رو سعيد اصغرزاده  ديشب به من تقديم کرد ... مهم نبود که چند وقت بود همديگر رو نديده بوديم ... مهم اين بود که تا با هم سلام عليک کرديم ، شديم همون دوستان دبيرستانی که فاصله شهرک تا ميدون توحيد رو با اتوبوس بر می گشتن و ... پل جلال آل احمد و ... کاشی های قهوه ای و ... يادته سعيد ؟؟ ... ديشب ديديم چقدر حس مشترک داريم ... از راز آفرينش گرفته تا هرمز شجاعی مهر !! ...  حيفم آمد فقط خودم خواننده اين همه زيبايی باشم ... با اجازه سعيد .................................

پس :

تقديم به سعيداصغرزاده و هرمز شجاعی مهر

تقديم به امير مهدی امامی و بچگی های ژولی پولی

تقديم به طه پارسائيان و دکتر محمود احمدی نژاد

تقديم به ميعاد و ته چين مرغ فارسی

تقديم به عليرضا محمدی و مرغعلی باغملکوتيان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:4  توسط محمدرضا پيشوائی 

هيچ وقت شعر نگفته بودم ... هيچ وقت . سحرگاه روز دوازدهم ماه رمضان بود و اين شعر ، همه آن احساسی بود که بايد بيان می شد . به قول هرمز شجاعی مهر « لحظه هايی ناب و به ياد ماندنی » بود . پس اين اولين و شايد آخرين شعرم را تقديم می کنم به آن يار دبيرستان و رفيق گرمابه و گلستان ! ؛ سيد محمدرضا پيشوائی

 

گاهی به آسمان نگاه کن

 

سفره ات را بردار

برو در گوشه تاريک حياط

ماه را شعله کن و در دل فانوس گذار

روشنی بخش به تاريکی خود از مهتاب

 

سفره ات را پهن کن

سربکش آب حيات

بخور از نان وجود که برساخته از گندم روح

بخور از نور گياه

و از آن ميوه که دل داد به باد

 

و سپس

آسمان را مهر کن

سجده کن بر نفس سبز گياه

سجده کن بر لب پروانه که گرم است هنوز

سجده کن بر آواز

و به جای نفس گرم هوس

بر شيشه شبنم زده سرد نماز

راستی ،

نرود از يادت

لحظه ها را شکر کن

 

قطره های باران

آه ، قطره های باران

سفره ات را برگير

بر لب پنجره بگذار و سپس

برو در خواب حياط

و ببين رقص شقايق ها را از مستی آب

گوش کن آواز خدا را ز لبان باران

قطره ها را اشک کن و از آن

بالشی ساز و بنه زير سر ماهی حوض

 

کم کمک گام بردار در خواب حياط

و حواست باشد پا نگذاری بر سايه آب

يا که شايد ،

نکنی خشت ها را بيدار

بنشين بر لب تخت و سپس

تپش ثانيه ها را فال بگير

و چه فالی

و چه فالی ، می دانم

« قرعه » را خرده مگير

 

و بدان

که هرچند عظيم است و وسيع

باز هم « بار امانت نتوانست کشيد »

پس قد برافراز ز سنگينی اين بار گران

قند بردار از ظرف زمان و زين پس

با سرانگشت خيالت

قاصدک را وزن کن

و گاهی از سر شوق و غروری سرشار

به « آسمان »

نگاه کن

                                                         سعید اصغرزاده

تهران – 1386

ماه رمضان

خودتون رو بذاريد جای من ... فکر کنيد همچين شعری رو عزيزی بهتون تقديم می کرد ... ذوق مرگ نمی شديد آيا؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

... هنوز در راهم

با نااميدی گام بر می دارم و سنگ قبرم را بر دوش می کشم

دائم تغيير شکل می دهم ... حس می کنم قبلا بوده ام

سنگ های جاده برايم آشناست ... تاريکی و اين تونل طولانی و پيچ در پيچ ... همه برايم آشناست

درد می کشم ... زهر ماری وجودم را پر می کند ... زهر اين مار کفاره کدامين گناه من است ؟

از هر جنبنده ای بيزارم ... حتی از خودم ... هر چه باشم

کمانم را بر می دارم  ...  پرنده ای را تعقیب می کنم و با سنگی چشمانش را نشانه می گیرم ...

 

... هنوز در راهم

با نااميدی گام بر می دارم ... شايد هم می خزم ... و سنگ قبرم را بر دوش می کشم

دائم تغيير شکل می دهم ... حس می کنم قبلا بوده ام

... و باز همان تاريکی و همان تونل طولانی و پيچ در پيچ

درد می کشم ... چنگال پرنده ای پوستم را خراشيده ... چنگال اين پرنده کفاره کدامين گناه من است؟

از هر جنبنده ای بيزارم ... حتی از خودم ... هر چه باشم

حس بدی دارم ... هوس می کنم نيش بزنم و زهر بريزم ... انسانی را تعقيب می کنم ...

 

... هنوز در راهم

با نااميدی گام بر می دارم ... شايد هم می خزم ... و شايد پرواز می کنم ...  و سنگ قبرم را بر دوش می کشم

دائم تغيير شکل می دهم ... حس می کنم قبلا بوده ام

... و باز هم همان تاريکی و همان تونل طولانی و پيچ در پيچ

از هر جنبنده ای بيزارم ... حتی از خودم ... هر چه باشم

با چنگال هايم ماری را زخمی کرده ام ...

... ناگهان درد شديدی وجودم را پر می کند ... و اول از همه چشمانم را ...

همه جا تاريک می شود ... اين تاريکی مرا کور می کند و کوری مرا خواهد کشت

کور می شوم ... کوری همه جا را تیره و تاریک می کند و تاريکی مرا خواهد کشت

 

آری ... سرانجام روزی خواهم مرد و روی سنگ قبرم خواهم نوشت :

 « خفته ام اينجا ... اما هنوز در راهم .............. »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

هر شب خوابش رو می بینم ... خواب مرد سیه چرده ای که به صلیب کشیدنش و خورشید در دست راستشه و ماه در دست چپش ... هر شب خواب می بینم که با میرزای شیرازی نشسته ایم توی فرحزاد و داریم قلیون می کشیم که یه دفعه اتوبوس به حرکت در میاد و دلم شروع می کنه به پیچ زدن ... دو سه روزه که اساسی اسهالم ... تلوتلو خوران می رم جلوی اتوبوس و می بینم که اتوبوس راننده نداره . دیگه کار از کار گذشته . صاف می ریم وسط یه آب میوه فروشی ... من آب هویج می خورم . برای مامان آب سیب بگیر . دندون نداره ... تازه به دنیا اومده ... نگاش کن ... ببین چقدر نازه . چشم و ابروش به پدر پدر سگش رفته . مهره سوم کمرش رو ببین ... عین مهره سوم کمر مادرشه ... وای ... بصل النخاعش رو ببین ... به عباس آقا بقال سر کوچه رفته ... خیلی نازه به خدا ... نمی تونم دوریش رو تحمل کنم ... نمی تونم تحمل کنم  به خدا ... خیلی سنگینه . حیف که مادرم نذر کرده . باید هر جوری شده علم رو تا هیات سر کوچه ببرم . ملت دارن پشت سرم زنجیر می زنن ... دیگه نمی تونم ... توی بد موقعیتی گیر کرده ام ... امیدم اول به شماست بعد به خدا آقای دکتر ... تو رو خدا راستش رو بگید . من طاقت شنیدنش رو دارم . تو رو خدا اگه بچه ام اسهاله به من بگین . نذر کرده ام اگر خوب بشه از سال بعد توی هیات محلمون نوکری امام حسین رو بکنه و علامت بکشه ... من که دیگه دندون ندارم ... اما این بچه آب هویج می خوره . بین خودمون باشه ... سیگار هم می کشه . چند بار خودم تو فرحزاد دیدمش که با یه یارو  می شینه سیگار می کشه ... از اون سیگار بلندا که شلنگ داره و  قل قل می کنه . خدا از بزرگی کمت نکنه آقای دکتر ... قدتون چقدره آقای دکتر ؟ ...  - یک متر و ده سانت ... - ببینم . شما احیانا پسر عصمت خانوم نیستید ؟ ... - بله . شما درست حدس زدید . ده امتیاز و سه چراغ روشن ... - خدایا این دکتر ما رو بیش از این از بزرگی کم نکن ... الهی آمین ... خدایا بارالها همه ما رو ببخش و بیامرز ... الهی آمین ... تا نمرده ایم از این دنیا مبر ... الهی آمین ... آبروی ما را بریز آبروی ما را مریزان ... الهی آمین ... برای سلامتی خودت و خانواده ات اجماعا صلوات ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ... صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ... اسهال از دنیا نری بلند بگو : لا اله الا الله ... لا اله الا الله ... به عزت و شرف لا اله الا الله ...    لا اله الا الله ... صدای چیه ؟ اینا کین دارن من رو رو دست  می برن ؟  چرا منو کفن کردن ؟ چرا من مرده ام ؟ کی منو کشته ؟ ... آهان ... الان یادم اومد ... دختر همسایمون ... صداش منو کشته ... خنده هاش منو کشته ... اصلا من عاشق صداشم ... عاشق تصویرشم ... با نصبش سه میلیون برام تموم شد ... نمی دونی فیلم دیدن باهاش چه حالی میده ...صدا دالبی ...دی وی دی می گیریم  دونه ای هزار و دویست تومن ... از بیژن ... جمهوری زیر پل حافظ . همین دیشب داشتم یکی از فیلم ها رو می دیدم ... داستان یه مردی بود به اسم مهدی که معتاد بود و می رفت تریاک می کشید ... نقاشی هم  می کشید ... کلا بچه با استعدادی بود . از هر انگشتش یه هنر   می ریخت . تا اینکه یک روز همه انگشتاش با هم رفتن توی چرخ گوشت . عجب گوشت چرخ کرده ای شد ... هنری ... عجب کتلتی شد ... اونقدر خوشمزه شده بود که میرزا همه انگشتاشو باهاش خورد ... خیلی صحنه بدی بود ... همین جور داشت انگشتاش رو می خورد و از دهنش خون می چکید ... البته زحمت اصلی رو برای تهیه کتلت مادرم کشیده بود که دندون نداشت . خدا بهش صبر بده ... دکترا پسر اسهالش رو جواب کردن . از بس که می ره فرحزاد می شینه و با اون یارو میرزای شیرازی قلیون می کشه . هزار بار بهش گفته ام به جای اینکه با این یارو می چرخی با مهدی پسر عصمت خانوم معاشرت کن . درسته که یک متر و ده سانت بیشتر نیست ولی لااقل دوزار حالیشه . فرق تاپاله و اورانیوم غنی شده ( بیشتر از سه درصد ) رو می فهمه ... شما که نباید همه اش به اسهال بودن ایشون استناد بکنی . آخه این که نشد دلیل ... خب منم همیشه اسهالم ... ولی دلیل نمی شه که برم قلیون بکشم ... اون هم با میرزای شیرازی ... خانوم عزیز . کار از کار گذشته ... امیدتون اول به خدا باشه بعدش هم به مهدی پسر عصمت خانوم . خدا از بزرگی کمش نکنه . درسته که یک متر و ده سانت بیشتر نیست ولی دل بزرگی داره . هر چی بهش می گیم رژیم بگیر دلت یه خورده کوچیک بشه حالیش    نمی شه که نمی شه ... میگه پس چرا پسر رباب خانوم که دندون نداره باید قلیون بکشه اونوقت من همه انگشتام با هم برن تو چرخ گوشت ؟ آخه این انصافه خدا ؟ آخه من دردم رو به کی بگم ؟ من با این انگشتام ... یعنی با اون انگشتام می تونستم هزار تا کار بکنم ...     می تونستم سه تار بزنم ... می تونستم انگشتام رو تا مچ بکنم تو دماغم و بپیچونم ... می تونستم قلم در دست گیرم ... می تونستم نشیمنگاهم رو بخارونم ... می تونستم پیانو بزنم و هزار تا کار دیگه که به دلیل ضیق وقت من قبلا آماده کرده ام و توی فر گذاشته ام ...   خانوم های عزیز فقط دقت کنن که دمای فر باید ۱۸۰ درجه باشه ... دقیقا برابر با جمع زوایای داخلی یک مثلث ... از دوستان عزیزم در اتاق فرمان  می خوام که یکبار دیگه مواد اولیه رو برای تهیه کتلت انگشتی نمایش بدن : تخم مرغ دو قاشق سوپ خوری ... سیب زمینی پخته دو فنجان و انگشت چرخ شده ده عدد ... خانوم هایی که دندون ندارن   می تونن  از آب سیب هم استفاده کنن که برای اسهال هم خوبه . حالا این کتلت رو به آرامی با اسهال تفت می دیم ... ببخشید با سس مخصوص تفت می دیم ... خب عزیزان ... غذای ما آماده است و  می تونید اون رو با خیال راحت در فرحزاد با رفیقتون میل کنید و اسهال بگیرید ..........................................

هر شب همین خواب رو می بینم ... مرد سیاه و خورشید و ماه و فرحزاد و قلیون و میرزای شیرازی و اتوبوس و آب میوه و کتلت و اسهال و دندون و ... پسر عصمت خانوم که خدا اونقدر از بزرگی کمش کرده که شده یک متر و ده سانت ... بعد یاد انگشتاش میفتم و چرخ گوشت و کتلتی که خوردیم ... بعد عذاب وجدان می گیرم ... اونقدر عذاب وجدان می گیرم که دوباره اسهال می شم ................................

امشب هم مثل هر شب با همین کابوس از خواب پریدم ... بی خوابی زده به سرم ... مثل هر شب میرم تو فکر دختر همسایمون ... تو فکر صداش ... خنده هاش ... اصلا عاشق صداشم ... هر چی فکر می کنم چهره اش یادم نمیاد ... دیگه خوابم نمی بره ... نصفه شبی می شینم فیلم ببینم ... دی وی دی ... از بیژن می خریم ... جمهوری زیر پل حافظ ... دونه ای هزار و دویست تومن ... حواسم به فیلم نیست ... تمام حواسم به خوابیه که دیدم ... مرد سیه چرده ای که به صلیب کشیده بودنش و خورشید در دست راستش بود و ماه در دست چپش ......................................................................          

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:7  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

...  شرمنده ام که اصرار کردم وبلاگ بزنی ... اما باور کن من هم نمی دونستم که نامردی مجازی هم وجود داره ... به خدا من هم نمی دونستم بعضی ها  نمی دونن بايد با هم قد و قواره خودشون شوخی کنن ... به خدا من هم نمی دونستم شبنم ابوالفضله ... من هم نمی دونستم عاطفه بهتر از سيماست ... من هم نمی دونستم زاهدان توی جردنه ... من هم نمی دونستم یه آدم واقعی می تونه دو تا آدم مجازی باشه ... نمی دونستم که اینجا از شب های دروازه غار هم نا امن تره ...  باور کن نمی دونستم ...

 دل من هم مثل دل تو گرفته ... یاد اوائل تاسیس وبلاگمون افتادم ... یادش به خیر ... چه امن بود ...  چه باحال !!!

... امشب می خواستم این وبلاگ رو برای همیشه تعطيل کنم ...

نمی دونم ... شايد هم نه ...

اما می دونم که دوست دارم چند وقتی نباشم ... از یک روز تا همیشه ............

توی این پست  می خوام بخشی از زیبا ترین شعری که تا به حال شنیده ام رو به تو دوست عزیز تقدیم کنم ... شعری که الان یه جورایی حرف دل خودمه :

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود ، بسته خواهد شد

 

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

شکسته می گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

 

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت

و چند بته مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

 

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ ، عزیزان بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

 

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ، هر که هست ، آجر باد

 

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت ..............................

                                     محمد کاظم کاظمی 1370

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 3:1  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

.. هوا خيلی سرده ... هر چی فکر می کنم يادم نمياد . فقط می دونم که صبح با يه کابوس از خواب پريدم . امروز روز بخصوصی بود...  ولی حيف که خيلی بد شروع شد . دلم نيومد از خواب بيدارت کنم . راستی ديشب چت بود ؟ تا دم صبح داشتی توی جا غلت می زدی . خلاصه ... صبحونه نخورده رفتم سر کار. هوا بدجوری گرفته بود ... می دونی که من اصلا از هوای ابری خوشم نمياد ... دلم می گيره . انگار امروز روز من نبود ... نمی دونم چرا . ولی به دلم افتاده بود که امروز يه اتفاق بد برام می افته .

به اولين صندوق صدقاتی که رسيدم هزار تومن صدقه دادم . رسيدم اداره ... سوار آسانسور شدم و دکمه 14 رو فشار دادم ... وارد اتاق شدم . هنوز ننشسته بودم که علی گفت : "  تا ننشستی يه سر به مالی بزن. حسينی دنبالت می گشت " با کلی ذوق و شوق رفتم اتاق آقای حسينی . دردسرت ندم ... آقای حسينی گفت با تقاضای وام شما موافقت نشده . شايد اون اتفاق بد همين بود ! اصلا دل و دماغ کار نداشتم . نفهميدم ساعت چه جوری 4 شد . بارون تندی ميومد ... اما امروز روز بخصوصی بود . بايد می رفتم و اون سرويسی که پريشب نشون کرده بودی رو برات می گرفتم . آره ... همون . قابل شما رو نداره ! ناسلامتی امشب سالگرد ازدواجمونه ها ! اصلا يادت بود ؟؟؟ هوا خيلی سرده ... توی راه برگشت خدا خيلی بهم رحم کرد ... توی همت چرخ عقب ماشين در رفت . خدا رو شکر ترافيک بود و30 تا بيشتر سرعت نداشتم . اگر سرعتم بالا بود الان ... بی خيال... خدا بهمون خيلی رحم کرد . فکر کنم اون حادثه بد همين بود ديگه !!! چه خوب شد صبح صدقه داده بودم ! بالاخره رسيدم به مجتمع . اما انگار بدبياری های امروز تمومی نداشت ... يه خودکشی ديگه . البته توی مجتمع ما که چيز تازه ای نيست . 20 تا بلوک 24 طبقه ... کلی هم آدم دپرس ... خدا بده برکت !!! انگار اينبار نوبت بلوک ما بود ! حالم خيلی گرفته شد . چه جمعيتی اومده بودن . آقای تيموری و خانوم نيک بين هم بودن ... اينا هم عجب دل و جراتی دارن ها . حال و حوصله سلام عليک با همسايه ها رو نداشتم . اون هم بالای سر جنازه !  جوری که هيچ کس منو نبينه ، از پشت کاج ها اومدم تا دم ورودی و اومدم بالا . وقتی اومدم ديدم نيستی ... نه ... مثل اينکه تو هم سالگرد ازدواجمون رو يادت نرفته . فکر کنم رفتی برام اون ساعته رو بخری که به قول خودت " خيلی شيکه ! "...  دستت درد نکنه .  من هم نشستم تو پذيرايی و دارم اين يادداشت رو برات می نويسم تا با هديه سالگرد ازدواجمون بهت بدم .

تو هم حواس نداری ها ...چرا  توی اين سرما پنجره رو باز کردی و رفتی ؟؟؟ من هم نبستمش تا وقتی ميايی خودت ببينی ... اين موقع سال پنجره رو چرا باز کردی ؟ بگذريم ... هوا خيلی سرده ... راستی يادت که نرفته ... از شب ازدواجمون قول داده بودی که شب سومين سالگرد ازدواجمون يه راز خيلی مهم از زندگيت رو برام بگی ...يعنی همين امشب ...رازی که هيچ وقت نتونستی بهم بگی ...  يادت که نرفته ؟

 ساعت نزديک 9 شبه و من هنوز نشستم و دارم اين چرت وپرت ها روبرات  می نويسم و منتظرتم . ميخوام تا لحظه ای که از در ميايی برات بنويسم ... بنويسم که دوستت دارم ... که عاشقتم ... و يه عالمه حرف ديگه ای که توی اين سه سال کمتر بهت گفتم .  خيلی دير کردی ها ... موبايلت رو هم که جا گذاشتی . پنجره هم هنوز بازه . بی اختيار ياد اون بنده خدايی افتادم که خودکشی کرده بود ... بيچاره خانواده اش ... امشب چه حالی دارن ... هوا خيلی سرده .............................................................................................. 

       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:33  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

با خودمم ... آره با خودم ... با خودم که امروزم دقيقا شبيه 1385 روز قبل بود ...دقيقا ...

متاسفانه واحد طول عمر خيلی از ماها ساله ... شايد به دليل سادگی !!!

فصل ها و ماه ها و روزها و ساعت ها  و دقيقه ها و ثانيه ها و ... پشت سر هم نو می شن و ما عين خيالمون هم نيست . زندگی و تحول در لحظه ها و لذت بردن از اون ها رو بلد نيستيم .

الان ساعت 3:40 بامداد روز سه شنبه 29 اسفند سال 1385 شمسی است . چه جالب ... فردا اين موقع سال هشتاد و ششه !!!

بالاخره سال نو مياد ... سال نو آدم نو می خواد .

چقدر اين جمله کليشه ای قشنگه : برای بدست آوردن چيزی که تا به حال نداشته ای ، کسی باش که تا به حال نبوده ای .

اگر سال به سال نو می شید هم اشکالی نداره:سال نو مبارک ای آدم های نو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:30  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

...........................................................................................................................

..........................................................................................................................

..........................................................................................................................

..........................................................................................................................

...........................................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:20  توسط محمدرضا پيشوائی  | 

ظهر بود و و وقت ناهار ... خونه عموم اينا دعوت بوديم ... زن عموم مريض بود و به همين خاطر ناهار رو به رستوران سفارش داده بودند . پسر عمو و دخترعموهام مشغول چيدن ميز بودند . يکی از پسرعموهام تلوزيون رو روشن کرد و کانال ها رو عوض می کرد . کانال دو داشت راز بقا نشون می داد . بابای من هم مثل خيلی از باباهای ديگه عاشق راز بقاست . " افشين ... عمو جون ... همين کانال خوبه عمو... " بابام اين رو گفت و رفت نشست سر ميز ناهارخوری  و شروع کرد به گزارش لحظه به لحظه :

" اين شيره ها ... می بينيد ... نگاش کن ... اوووه ... نه ... يکی نيست ... ببين هفت هشت تا شيرن ... ببين چه جوری دارن گوزن بدبخت رو می پان ... آهان ... اومدن از کمين بيرون ...می خوان بگيرنش ... الان ديگه می گيرنش ... "

بالاخره مثل هميشه يکی از شيرها گردن گوزن بدبخت رو گرفت و کوبيدش زمين ... بقيه هم ريختند سرش ... وبعد از چند دقيقه ... فقط استخوان های گوزن بدبخت باقی مونده بود ...

همه گفتيم : " اه ... بابا حالمون به هم خورد ... بزن يه کانال ديگه ... ببين اين صدا و سيما هم موقع ناهار چه چيزهايی پخش می کنه ... "

گرم اين صحبت ها بوديم که زن عموم گفت : " بفرماييد ... ناهار آماده است "

ناهار بره کباب شده بود ... درسته ... بشقاب ها و چنگال ها رو برداشتيم و رفتيم سر ميز ... چنگال ها يکی پس از ديگری بر بدن بره فرود می آمد ... وبعد از چند دقيقه ... فقط استخوان های بره بدبخت باقی مونده بود ...         

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:1  توسط محمدرضا پيشوائی  |